بی تو امشب باز يک گوشه نشستمدر خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستماز همه چيز و همه کس به تو گفتمهای های گريه کردمزار زار ناله کردمگفتم اينجا غصه دارمهيچکس را هم ندارماز همه چيز و همه کس من گسستمبا همين دستهای بستممثل اينکه کودک هستماز تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟تو به من خنديدی و گفتی که باز همدر اين دنيای زيباچشم بر خوبيها بستم
سلام به همه
این مدت که نبودم وبلاگم توسط امیر هک شده بود
میخواست تو مسابقه هکرا برنده شه که نشد
نامرد درستشم نکرد مجبور شدم از اول درست کنم
در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای ميسازم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدريس کنند و بگويند خدا, خالق زيبايی و سرايندهء عشق آفرينندهء ماست. مهرباني ست که ما را به نکويی, دانايی, زيبايی و به خود ميخواند. جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ دوزخی دارد ـ به گمانم ـ کوچک و بعيد. در پی سودا نيست که ببخشد ما را وبفهماندمان ترس ما بيرون دايرهء رحمت اوست. در مجالی که برايم باقی است باز همراه شما مدرسه ای می سازم که خرد را با عشق, علم را با احساس و رياضی را با شعر, دين را با عرفان٬ همه را با تشويق تدريس کنند. روی انگشت کسی قلمی نگذارند, ونخوانند کسی را حيوان ونگويند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند و بجز ايمانش هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند. مغزها پر نشود چون انبار, قلب خالی نشود از احساس. درس هايی بدهند که بجای مغز, دل ها را تسخير کنند. از کتاب تاريخ جنگ را بردارند. در کلاس انشا هرکسی حرف دلش را بزند. غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند. تا کسی بعد از اين باز همواره نگويد :هرگز! و به آسانی هم رنگ جماعت نشود. زنگ نقاشی تکرار شود. رنگ را در پاييز تعليم دهند. قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قلهء کوه وعبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبيعت را در جنگل سبز مشق شب اين باشد که شبی چندين بار همه تکرار کنيم: عدل آزادی قانون شادی امتحانی بشود که بسنجند ما را تا بفهمند که چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم. در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای می سازم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدريس کنند. و بگويند تا فردا صبح خالق عشق نگه دار شما!
در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای ميسازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا,
خالق زيبايی
و سرايندهء عشق
آفرينندهء ماست.
مهرباني ست که ما را به نکويی,
دانايی,
زيبايی
و به خود ميخواند.
جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ
دوزخی دارد ـ به گمانم ـ
کوچک و بعيد.
در پی سودا نيست
که ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بيرون دايرهء رحمت اوست.
در مجالی که برايم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق,
علم را با احساس
و رياضی را با شعر,
دين را با عرفان٬
همه را با تشويق تدريس کنند.
روی انگشت کسی
قلمی نگذارند,
ونخوانند کسی را حيوان
ونگويند کسی را کودن
و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند
و بجز ايمانش
هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند.
مغزها پر نشود چون انبار,
قلب خالی نشود از احساس.
درس هايی بدهند
که بجای مغز, دل ها را تسخير کنند.
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند.
در کلاس انشا
هرکسی حرف دلش را بزند.
غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند.
تا کسی بعد از اين
باز همواره نگويد :هرگز!
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود.
رنگ را در پاييز تعليم دهند.
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قلهء کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
که شبی چندين بار همه تکرار کنيم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجند ما را
تا بفهمند که چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم.
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدريس کنند.
و بگويند تا فردا صبح
خالق عشق نگه دار شما!